تبليغاتX
...صدای آرامش

تولد...

                           به نام یگانه هستی بخش گیتی

امروز تولدمه...۳ دي...

۱سال دیگه ام گذشت...

خدایا ممنون که خلقم کردی و بهم حیات بخشیدی...

ممنون که فرصت اینو دادی بهم که طعم ۱ سال دیگه زندگی رو بچشم...

ممنون که...

تولدم مبارک...

یخ آب می شود

در روح من

در اندیشه هایم

بهار

حضور توست

بودن توست

 

!! نوشته شده توسط نسيم | 12:57 | پنجشنبه 3 دی1388 •

گاندی

                              به نام یاوربرحق

از گاندی بیاموزیم:

عدم خشونت فقط وقتی خواهد بود که ما کسانی را دوست بداریم که ازما نفرت دارند. می دانیم که عمل کردن به این قانون بزرگ محبت چقدردشوار است، اما آیا انجام تمام کارهای بزرگ دشوار نیست؟ محبت نیرومندترین قدرتی است که جهان در اختیار خود دارد و در عین حال ساده ترین نیرویی است که بتوان تصور کرد .


                                مهاتما گاندی


عالم همه قطره اند و دریاست حسین                  خوبان همه بنده اند و مولاست حسین

التماس دعا


تست هوش

بايد پس از خواندن هر سؤال در عرض فقط 5 ثانيه به آن جواب درست را بدهيد در پايان تعداد پاسخهاي درست شما ضرب در 10 ميشود و ميزان آي كيو شما را نشان ميدهد.
1- بعضي از ماهها 30 روز دارند بعضي 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟
2- اگر دكتر به شما 3 قرص بدهد و بگويد هر نيم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول ميكشد تا تمام قرصها خورده شود؟
3- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را كوك كردم كه 9 صبح زنگ بزند وقتي با صداي زنگ ساعت از خواب بيدار شدم چند ساعت خوابيده بودم؟
4- عدد 30 را به نيم تقسيم كنيد وعدد 10 را به حاصل آن اضافه كنيد چه عددي به دست مي آيد؟
5- مزرعه داري 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هايش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برايش باقي مانده است؟
6- اگر تنها يك كبريت داشته باشيد و وارد يك اتاق سرد و تاريك شويد كه در آن يك بخاري نفتي يك چراغ نفتي و يك شمع باشد اول كداميك را روشن ميكنيد؟
7- فردي خانه اي ساخته كه هر چهار ديوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسي بزرگ به اين خانه نزديك ميشود اين خرس چه رنگي است؟
8- اگر 2 سيب از 3 سيب بردارين چند سيب داريد؟
9- حضرت موسي از هر حيوان چند تا با خود به كشتي برد؟
10- اگر اتوبوسي را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانيد و در نيشابور 5 مسافر را پياده كنيد و 7 مسافر جديد را سوار كنيد و در دامغان 8 مسافر پياده و 4 نفر را سوار كنيد و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسيد حالا نام راننده اتوبوس چيست؟
ارزيابي تست براساس تعداد جوابهاي نادرست سطح هوش
7 تا و بيشتر دانش اموز دبستان
6 تا دانش اموز دبيرستان
5 تا دانشجو
2-3 استاد دانشگاه
1 مديران ارشد
.
.
.
.
.
پاسخ تست ها
1- تمام ماهها حداقل 29 روز را دارند
2- يك ساعت (شما يك قرص را در ساعت 1 و ديگري را درساعت 1/5 و بعدي را در ساعت 2 مي خوريد)
3- ساعت كوكي نميتواند شب و روز را تشخيص دهد پس به اولين ساعت 9 كه برسد زنگ ميزند كه ساعت 9 شب است
4- حاصل 70 است ( تقسيم بر نيم معادل ضرب در 2 است)
5- او 9 گوسفند خواهد داشت
6- كبريت
7- سفيد چون خانه اي كه هر چهار ديوارش رو به سمت جنوب پنجره داشته باشد بايد در نوك قطب جنوب باشد
8- همان2 سيب
9- هيچ( حضرت نوح بود نه حضرت موسي)
10- خوب خودتونيد ديگه( نام خودتان)

 

!! نوشته شده توسط نسيم | 17:7 | سه شنبه 1 دی1388 •

عشق جاودانه

                              به نام یاور بر حق

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود             هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

 از دماغ من سرگشته خیال دهنت               به جفای فلک و غصه ی دوران نرود

در ازل بست دلم بر سر زلفت پیوند               تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

هر چه جز بار غمت دردل مسکین من است     برود از دل من وزدل من آن نرود

آنچنان مهرتوام دردل وجان جای گرفت            که اگر سر برود از دل و از جان نرود

"حافظ"

 

!! نوشته شده توسط نسيم | 19:50 | سه شنبه 26 آبان1388 •

You are my Love

                                               به نام یاور بر حق

                                                   You are the one

                                                       Person that I

                                                 Trust my life with

                                             And whom I always                                      

                                                  Want to be with

                           You are my Love

                                                "سوزان پولیس شوتز"


ثروت و مکنت هیچ توانگری نمی تواند بهای مواهبی باشد که به رایگان به تو اهدا شده است...

پس خدارو شکر کنیم...

 

!! نوشته شده توسط نسيم | 13:27 | یکشنبه 26 مهر1388 •

100حقیقت در مورد زندگی 5

                                 به نام یاور بر حق

۸۱ – برگ در انتهای زوال می‏افتد و میوه در انتهای کمال. بنگر که چون برگی زردی یا سیبی سرخ؟
۸۲ – اگرنتوانستی کسی را ببخشی از بزرگی گناه او نیست، از کوچکی دل توست.
۸۳ – به کسی که در جستجوی حقیقت است ایمان آور و به کسی که حق را یافته است شک کن.
۸۴ – ما آمده‏ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم.
۸۵ – هر کس چرای زندگی را یافت با هر چگونه‏ای خواهد ساخت.
۸۶ – سخن نیک را از گویندۀ آن بگیرید هر چند خود بدان عمل نکند.
۸۷ – ناتوانترین مردم کسی است که نتواند دوستی پیدا کند و ناتوانتر از او کسی است که دوستان خود را از دست بدهد.
۸۸ – چون عقل کامل گردد، سخن گفتن کمتر شود.
۸۹ – صبحگاهان به جستجوی روزی درآیید که برکت و موفقیت در صبح زود نهفته است.
۹۰ – به بار نشستن هر کار نیازمند ۱۰۰۰ روز صبر است.
۹۱ – راز موفقیت در این است که با طبیعت و کائنات هماهنگ باشیم و در مسیر موجهای زندگی لذت ببریم.
۹۲ – موفقیت یک مسیر است و نه هدف.
۹۳ – موفقیت بیشترین و بهترین استفاده از آن چیزی است که هم اکنون داریم.
۹۴ – شکست موفقیت است، اگر از آن درس بگیریم.
۹۵ – موفقیت این نیست که هرگز اشتباه نکنیم بلکه این است که یک اشتباه را دوبار مرتکب نشویم.
۹۶ – موفقیت دستیابی به آن چیزی است که می‏خواهیم و شادمانی خواستن آن چیزی است که بدست می‏آوریم.
۹۷ – موفقیت توانایی پرش از شکستی بر شکستی دیگر است بدون اینکه خسته شویم.
۹۸ – من می‏دانم که تمام هستی برای من خلق شده.. پس نگران نیستم و تمام هستی را یار و یاور خود می‏بینم.
۹۹ – بازی زندگی بازی بومرنگهاست. مراقب بومرنگ خود باشیم که به کدام طرف پرتاب می‏شود.
۱۰۰ – تفکر مثبت اساس هر موفقیت است.

 

!! نوشته شده توسط نسيم | 16:47 | شنبه 11 مهر1388 •

100حقیقت در مورد زندگی 4

                                به نام یاور بر حق

۶۱ – بخندید همچنانکه نفس می‏کشید و دوست داشته باشید همچنانکه زندگی می‏کنید.
۶۲ – هیچ کس نمی‏تواند بازگردد و شروعی جدید را رقم بزند اما هر کسی می‏تواند شروع کند و پایانی خوش را بسازد.
۶۳ – مهمترین چیزها در زندگی چیزی نیستند که قابل لمس باشند.
۶۴ – زیباترین عکسها در اتاقهای تاریک ظاهر می‏شوند؛ پس هر موقع در قسمتی تاریک از زندگی قرار گرفتی بدان که طبیعت می‏خواهد تصویری زیبا از تو بسازد..
۶۵ – برف سنگینی بارید؛ درختی شکست، درختی زیباتر شد.
۶۶ – زندگی مانند بازی حکم است، مهم نیست که دست خوبی نداشته باشیم، مهم این است که یار خوبی داشته باشیم.
۶۷ – از کوتهی ماست که دیوار بلند است.
۶۸ – از شیشۀ جلو به زندگی نگاه کنید نه از آینۀ رو به عقب.
۶۹ – به خاطر ترساندن موش خانه‏ات را آتش نزن.
۷۰ – هنر زندگی کردن، هنر نقاشی کردن بدون پاک کردن است.
۷۱ – بهترین لذت زندگی انجام دادن عملی است که دیگران می‏گویند نمی‏توانیم.
۷۲ – هر روز از زندگی معجزه است. من روزم را هدر نمی‏دهم. من قدر معجزات را می‏دانم.
۷۳ – آرام بنشین. تقلا نکن. بهار می‏آید و سبزه‏ها رشد می‏کنند.
۷۴ – اینکه چه می‏اندیشیم، چه می‏دانیم و به چه اعتقاد داریم مهم نیست. مهم این است که چه می‏کنیم.
۷۵ – از زندگی هر آنچه لیاقتش را داریم به ما می‏رسد نه آنچه آرزویش را داریم.
۷۶ – از آنجا که زندگی آینۀ وجود ماست، فقط با تغییر ما تغییر می‏کند.
۷۷ – ساعتی که خراب است، در هر روز دوبار زمان را درست نشان می‏دهد.
۷۸ – هرگاه در زندگی خانه‏ای از یخ ساختی، بر آب شدنش گریه نکن.
۷۹ – برای انسانهای بزرگ چون بر این باورند که : یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت.
۸۰ – آرزوهایت را یک جا یادداشت کن و یکی یکی از خدا و کائنات بخواه. خدا و کائنات یادشان نمی‏رود.

 

!! نوشته شده توسط نسيم | 15:25 | دوشنبه 6 مهر1388 •

100حقیقت در مورد زندگی 3

                               به نام یاور بر حق

۴۱ – وقتی صحبت می‏کنیم، صدای هیچ کس را نمی‏شنویم.
۴۲ – والدین نباید کوچکترها را در برابر تصمیمات زندگی مسئول بدانند.
۴۳ – اینکه پدران ما چه کاره بوده‏اند مهم نیست، مهم این است که ما چه خواهیم کرد و چه خواهیم شد.
۴۴ – اگر فکر می‏کنید که باید همین الآن بگویید، پس بگویید و اگر می دانید که باید کاری را الآن انجام دهید، پس انجام دهید.
۴۵ – هر تغییری نیاز به حرکت دارد.
۴۶ – کمک دیگران به معنای انجام تمام و کمال کار ما نیست.
۴۷ – اینطور نیست که هر کسی شما را دوست بدارد ولی شما می‏توانید هر کسی را دوست داشته باشید.
۴۸ – اگر کاری را همیشه برای کسی انجام دادید، او هرگز آن کار را یاد نخواهد گرفت.
۴۹ – هیچ چیز بیشتر از خنده مسری و واگیردار نیست.
۵۰ – بهترین هدیه‏ای که می‏توان به دیگران داد، وقت و صبر خودمان است.

۵۱ - زیبایی محض با چشم قابل مشاهده نیست، بلکه با فکر و دل دیده می‏شود.
۵۲ – هر کسی بذر کمال را در وجودش دارا می‏باشد، اما کمتر کسی می‏تواند آنرا پرورش دهد.
۵۳ – تنها راه پایان دادن به مشاجره‏ها، پیدا کردن یک راه حل است.
۵۴ – هر عملی که انجام می‏دهیم و هر حرفی که میگوییم به ما باز می‏گردد اما نه به گونه‏ای که انتظارش را داشتیم.
۵۵ – اگر یک پله از نردبان شکست، با کمی زحمت پا را باید بالاتر گذاشت.
۵۶ – هرگز کلمات ناگفته را در اتاق دربسته محبوس نکنید.
۵۷ – هرکس بیش از آنچه خود را می‏شناسد است.
۵۸ – از هر چه بترسیم اسیرش می‏شویم.
۵۹ – نیازمندترین انسانها حریص‏ترین آنهاست.
۶۰ – وقتی انسان آرامش را در خود نیابد ، جستجوی آن در جای دیگر کار بیهوده ای است.

 

!! نوشته شده توسط نسيم | 11:17 | یکشنبه 5 مهر1388 •

100حقیقت در مورد زندگی 2

                                به نام یاور بر حق

۲۱ – تجربیات شما، تجربیات شما هستند؛ شخصیت شما نیستند.
۲۲ – فرض کردن‏ها از تنبلی ما در جستجوی حقیقت سرچشمه می‏گیرند.
۲۳ – هیچ کس به طور کامل بی‏طرف نیست.
۲۴ – خانوادۀ ما تنها جایی نیست که ما در ان متولد شده‏ایم؛ گاهی یک دست باز و رویی گشاده نیز ما را متولد می‏کند.
۲۵ – شما همیشه راه درست را نمی‏پیمایید.
۲۶ – فروتنی و تواضع، در واقع توانایی پذیرفتن خطاست.
۲۷ – توانایی یک مرد آن چیزی نیست که در جیبش دارد، بلکه آن است که بر دوشش دارد.
۲۸ – اگر شما یک قدم مثبت بردارید، کائنات ۱۰۰ قدم به سمت شما می‏آیند.
۲۹ – اگر می‏خواهید بدیها سرتان نیاید، نخواهید سر دیگران آید.
۳۰ – اگر می‏خواهید با حقیقت سر و کار نداشته باشید، همیشه در خیالات خود گم هستید.
۳۱ – فخرفروشی لباسی است که فقط تن احمقان می‏شود.
۳۲ – کسی که از همه بیشتر می‏داند، معمولا همان کسی است که کمتر حرف می‏زند.
۳۳ – هر کسی سزاوار ارزشمند شدن و معشوق دیگران بودن است.
۳۴ – هیچ کس جواب نهایی را به شما نخواهد داد، مگر خودتان.
۳۵ – شما تنها با ابزاری که دارید می‏توانید عمل کنید، پس به دنبال ابزار جدید وقت خود را تلف نکنید.
۳۶ – اگر خطاهای خود را خطا در نظر نگیریم، آنگاه با هر خطا راهی اشتباه را کشف کرده‏ایم.
۳۷ – این انسانها هستند که به زندگی معنا می‏دهند و نه اشیاء..
۳۸ – همیشه سوالاتی هستند که جوابشان ناپیداست و بزودی جوابشان پیدا خواهد شد.
۳۹ – در حال حاضر نه آینده وجود دارد و نه گذشته، زندگی جاریست.
۴۰ – اگر بخواهید، اسکلت همیشه در کنج کمد منتظر شماست تا شما را بخورد.

 

!! نوشته شده توسط نسيم | 17:57 | سه شنبه 31 شهریور1388 •

100حقیقت در مورد زندگی 1

                               به نام یاور بر حق

۱ – افرادی که بیشترین وقت خود را صرف زندگی دیگران می‏کنند (مشاوره، راهنمایی و …)، از رسیدن به زندگی خود باز می‏مانند.
۲ – کسانی که می‏گویند “من نباید این راز را فاش کنم اما فقط به تو می‏گویم” دقیقا راز شما را نیز به همین صورت برای دیگران بازگو می‏نمایند.
۳ – گفتن حقیقت مهم است؛ این مهم نیست که ما راست می‏گوییم و دیگران اشتباه می‏کنند.
۴ – هیچ هدفی بدون طی کردن مسیر و راه آن دست یافتنی نیست.
۵ – کسانی که سر خود را مانند کبک در برف فرو می‏برند در واقع لگد دیگران را به جان می‏خرند.
۶ – آنچه که در ظاهر هر شخص می‏بینیم، به ندرت دقیقا همان چیزی است که آن شخص واقعا هست.
۷ – جرات و شهامت این نیست که روبروی شیر بایستیم بلکه این است که بفهمیم چطور می‏توان از شر او جان سالم بدر برد.
۸ – ما از همان اول پدر و مادر زاده نشده‏ایم، بلکه باید بیاموزیم که چطور می‏توان پدر و مادر بود.
۹ – کلماتی که بر زبان جاری می‏گردند، قدرت خود را از ما گرفته‏اند – از خود هیچ قدرتی ندارند.
۱۰ – افراد خردمند در سکوت به سر می‏برند تا بیش از هر چیز صدای تمنای خود را بشنوند.
۱۱ – فرشته ها به زمین نمی‏آیند تا ببینند ما چه می‏کنیم بلکه می‏آیند تا به ما بگویند چه کار بهتر است انجام دهیم.
۱۲ – هیچ چیز مانند ارتباط و وابستگی با دیگران، با تمام وجود، به درد انسان نمی‏خورد.
۱۳ – در واقع ما هیچ چیز را کنترل نمی‏کنیم مگر رفتار و کردار و تصمیمات خودمان.
۱۴ – هیچ کس نمی‏تواند ما را شاد کند جز خودمان. (اگر بخواهیم)
۱۵ – این یک اشتباه بزرگ است اگر از تجربیات خود درس نگیریم.
۱۶ – من هیچ چیز نمی‏دانم، به من بیاموزید؛ من هیچ چیز نمی‏شنوم، به من بگویید؛ من هیچ چیز نخواهم دید، به من نشان دهید – ما با هم پیروزیم.
۱۷ – پشیمانی از آن دسته چیزهایی است که ما به اشتباه آن را انتخاب می‏کنیم.
۱۸ – آنچه در قلب خود می‏پرورانیم، همان است که در زندگی آن دنیا در دستان خود داریم.
۱۹ – تنها به این دلیل که بذری را که کاشته ایم نمی‏بینیم، نمی توانیم بگوییم چیزی از اینجا بیرون نمی‏آید.
۲۰ – جنسیت واقعی وجود ندارد. هر کسی قسمتی از روحیات جنس مخالف را در خود دارد.

 

!! نوشته شده توسط نسيم | 12:55 | سه شنبه 31 شهریور1388 •

بِکَ يا الله

بسم الله الرحمن الرحیم

اَللّهُمَّ اِنّي اَسئَلُِکَ بِکِتابِکَ المُنزَلِ وَ ما فيهِا سمُکَ الاَکبَرُ و اَسماؤُکَ الحُسني

وَ يُخافُ وَ يُرجي اَن تَجعَلَني مِن عُتَقائِکَ مِنَ النّار

 

اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ

خدا آفريدگار هر چيزى است و اوست كه بر هر چيز نگهبان است.

سوره زمر/آیه ۶۲

تو این شبهای عزیز آسمون به زمین نزدیکه...از خدا کم نخوایم...

یادمون نره خدارو شکر کنیم...خدایا کمکمون کن...التماس دعا

 

!! نوشته شده توسط نسيم | 14:35 | شنبه 21 شهریور1388 •

عقل

                                   به نام یاور برحق

اگر روزي عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خيال اينكه زيادي داريم فروشنده خواهيم بود!!!!!!!

!! نوشته شده توسط نسيم | 15:25 | چهارشنبه 11 شهریور1388 •

خدا

                                         به نام یاور بر حق

ماه مبارک رمضان داره با همه ی لحظه های عرفانی سحر و افطار شروع

می شه... یادمون باشه واسه آرامش و خوشبختی همه آدما دعا کنیم

یادمون باشه که دعا کنیم خدا هیچ وقت فراموشمون نکنه

يادمون باشه كه دعا كنيم خدا زندگيمونو پر از رحمت و بركت كنه

التماس دعا


با لباسی پاره

از فروشنده سوالی کرد:

قیمت انسان متری چند است؟

"عمران صلاحی"


رابطه اي كه با هوس شروع شود، با تنفر خاتمه مي يابد.

 

!! نوشته شده توسط نسيم | 10:27 | چهارشنبه 28 مرداد1388 •

!!!!!!!

                         نام اولش کس نداند نام دومش خداست

بزن باران بهاران فصل خون است / بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که به چشمان یاران / جهان تاریک و دریا واژگون است
بزن باران که دین را دام کردند / شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد / که با آن کسب ننگ و نام کردند
بزن باران به نام هرچه خوبیست / به زیر آوار پاى پایکوبیست
مزار تشنه جویباران پر از سنگ / بزن باران که وقت لایروبیست
بزن باران و شادی بخش جان را / بباران شوق و شیرین کن زمان را
به بام غرقه در خون دیارم / به پا کن پرچم رنگین کمان را
بزن باران که بی‌صبرند یاران / نمان خاموش ، گریان شو ، بباران
بزن باران بشوی آلودگی را / ز دامان بلند روزگاران


قصه نیستم که بگویی 

نغمه نیستم که بخوانی  

صدا نیستم که بشنوی  

یا چیزی چنان که ببینی  

یا چیزی چنان که بدانی 

من درد مشترکم

                      مرا فریاد کن!

 «احمد شاملو»


 فرا رسیدن نیمه شعبان مبارک...

 

!! نوشته شده توسط نسيم | 14:27 | چهارشنبه 14 مرداد1388 •

چه بگویم!

                نام اولش کس نداند نام دومش خداست

...

برگ نيفتاد و نيفتاد آخه اين خواست خدا بود

هر كي زندگيشو باخته،دلش از خدا جدا بود


وقتی انسان آرامش را در خود نیابد ، جستجوی آن در جای دیگر کار بیهوده ای است.

"لارو شفوکو"


دانشجويي پس از اينكه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نميتوانستم يك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسيار خوب، من مايلم از شما يك سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول ميكنم در غير اينصورت از شما ميخواهم به من نمره كامل اين درس را بدهيد.
استاد قبول كرد و دانشجو پرسيد: آن چيست كه قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟
استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره كامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتي استاد با بهترين شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسيد. و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما 63 سال داريد و با يك خانم 35 ساله ازدواج كرديد كه البته قانوني است ولي منطقي نيست.
همسر شما يك معشوقه 25 ساله دارد كه منطقي است ولي قانوني نيست.واين حقيقت كه شما به معشوقه همسرتان نمره كامل داديد در صورتيكه بايد آن درس را رد ميشد نه قانوني است و نه منطقي...

 

!! نوشته شده توسط نسيم | 14:5 | شنبه 10 مرداد1388 •

عادت

                               به نام یاور بر حق

من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از
روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند .

« دکتر علي شريعتي »

«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي

من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود،

دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و

سال، زن داشت. !...

چند سالي گذشت يک روز که با همسرم ازخيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي

هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل

شده بودم.

« دکتر علي شريعتي »


بدون شرح!

               


!! نوشته شده توسط نسيم | 16:15 | سه شنبه 6 مرداد1388 •

زندگي

                                         به نام یاور بر حق

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات  پدران هم.
 
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود.
 
در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن
يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند .

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد .

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛

بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم . 

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و

90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند . 

در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است .

در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب .

در60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق     ورزيد 

در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ،

آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد .

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن

 با كارتهاي بد است . 

در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد

و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود .
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است .

در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست.
  

!! نوشته شده توسط نسيم | 20:50 | دوشنبه 5 مرداد1388 •

تولدت مبارک

                                    به نام ياور بر حق

آرزویم این است :
نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد
به همان اندازه که دلت می خواهد

تولدت مبارک 


کافه پیانو

ازم پرسید : کدوم جمله اش تو خاطرت مونده؟

گفتم : اون جاش که می گه « یک دلقک مست ، زودتر از یک شیروانی ساز مست

 سقوط می کنه ».

برداشت و با توک ناخن ؛ این جملۀ  "بُل" را روی سطح بخار گرفته ی شیشه که هنوز

پاکش نکرده بود ، نوشت و در همان وضع ازم پرسید:

می دونی هر رمانی یک جمله ی طلایی داره ؟

گفتم : اوهوم

گفت: می دونی تموم قصه ، تو همون یه جمله خلاصه می شه...

مروري بر كتاب


خيلي وقت بود احساس بي فايدگي و بي مصرف بودن مي كردم و علاوه بر اين؛ يك بار كه دختر

هفت ساله ام برداشت و ازم پرسيد:«بابايي تو چه كاره اي؟!» هيچ پاسخ قانع كننده اي نداشتم

كه بهش بدهم.

يعني راستش را بخواهيد به خودم گفتم:«تا وقتي زنده ام، چند بار ديگر ممكن است پيش بيايد كه

اين را ازم بپرسد و من چند بار ديگر مي توانم ابرويم را بيندازم بالا و بهش بگويم:«خودمم نمي دونم

بابايي.»

اما اگر مي نشستم و داستان بلندي مي نوشتم و بعد منتشرش مي كردم؛ مي توانستم بهش

بگويم:«اگر كسي يك وقت برگشت و ازت پرسيد بابات چه كاره است، حالا توي مدرسه يا هرجاي

ديگري؛ يك نسخه از كافه پيانو را هميشه توي كيفت داشته باش تا نشان شان بدهي و به شان

بگويي بابام نويسنده اس. حالا شايد خوب ننويسه، اما نويسنده اس.»

 

!! نوشته شده توسط نسيم | 11:47 | شنبه 27 تیر1388 •

نام اولش كس نداند نام دومش خداست

                                            به نام هستی بخش گیتی

کسی که بینایی را خلق کرده است، یقینا بیناست . یک کور نمی تواند بینایی را خلق کند.

 پس او تو را می بیند. از او کمک بخواه

"دکتر حسین الهی قمشه ای"


بدون شرح!

 

!! نوشته شده توسط نسيم | 16:6 | چهارشنبه 24 تیر1388 •

                              به نام یاور بر حق

خدایا...

چه کنم ، با کی بگم  

عقده دل راپیش کی خالی کنم


دردمو با چه زبون به این و اون حالی کنم   

دردمو با چه زبون به این و اون حالی کنم...


!! نوشته شده توسط نسيم | 12:30 | یکشنبه 17 خرداد1388 •

یک داستان واقعی از یک عشق واقعی...

                               به نام یاور بر حق
 
يك داستان مي خواهم برايتان تعريف كنم خوب بخونيد و بعد بگوييد چه چيزي فهميديد...
.
در يك مكان مقدس تعدادي دختر و پسر معرفت جو تحت نظر استادي درس مي گرفتند. همه اين معرفت جويان هم الزاما و طبق قوانين مدرسه مجرد بودند. يكي از اين دخترها بي نهايت زيبا بود. روزي يكي از پسران جوان در خفا نامه اي به دختر نوشت و به او اظهار علاقه كرد. روز بعد دختر در سر كلاس و در حضور همه از جا برخاست و با صداي بلند گفت كه نويسنده نامه اگر در عشقش صداقت دارد همين الان از جا برخيزد و همراه او از معبد خارج شوند تا همچون يك زن و مرد عادي ازدواج كنند و دست از كلاس و مدرسه بشويند.
.
فكر مي كنيد چه شد؟ اگر آن پسر واقعا دوستش مي داشت بايد بر مي خواست و از اين پيشنهاد استقبال مي كرد ، اما از اين نكته هم نبايد غافل بود كه دخترك با اين حركت نشان داد كه زياد پايبند آبرو و به عبارتي قابل اعتماد نيست ، چون كه بايد به هر صورت ملاحظه آبرو و حيثيت معبد و پسرك را مي كرد.
.
حدس بزنيد بعد چه شد. چه بالايي سر پسر آمد؟
.
مگر غير از اين است كه پسر با برنخواستنش ثابت كرد كه عشقش تفكر و شرطي بوده است و حال كه دخترك با رفتار به ظاهر جنون آميزش بي آبرويي به بار آورده ديگر لياقت عشق تفكري اش را ندارد؟
.
من تعجب مي كنم كه چرا اكثر مردم فكر نمي كنند و فقط سعي مي كنند قضاوت ها و پيش داوري هايشان را رديف و منظم كنند. خوب به مساله دقت كنين شايد دليل اينكه نمي توانين آن را حل كنين اين باشد كه آنچه با آن روبرو هستين يك مساله نيست ، بلكه يك واقعيت است!
.
آنها كه مي خواهند آواز بخوانند هميشه براي زمزمه كردن چيزي پيدا مي كنند. از اينكه جمله اي غير حرفه اي و ابتدايي ، اما جديد ، بگوييد نترسيد! به خاطر داشته باشيد كه مبتديان و تازه كار ها هميشه چند تا چوب را به هم مي بندند و يك كلك مي سازند كه بالاخره روي آب رودخانه شناور مي ماند. اما حرفه اي ها و آنها كه خيلي وارد و خبره اند ، كشتي پر ابهت تايتانيك را مي سازند كه با آن وضعيت غرق مي شود.
.
ما بايد ياد بگيريم كه به انسان هاي جوان بصورت يك بطري خالي در حال پر شدن نگاه نكنيم ، بلكه آنها را مانند شمعي بدانيم كه بايد روشن شوند.
.
در آن جلسه استادي بر كرسي نشسته بود كه از بهترين اساتيد آن مدرسه بود. استاد يك ساعت شجاعت و عصمت اين دختر را تحسين كرد. سرانجام وقتي ديد كه پاهاي او از خستگي و هيجان ديگر توان ايستادن ندارد ، از جا برخواست و با كمال شجاعت با صداي بلند گفت كه من افتخار مي كنم بگويم كه هميشه عاشقانه ترين نامه ها را مي نويسم. بعد به سوي دخترك رفت. دستش را گرفت و از كلاس و مدرسه بيرون رفتند و در كلبه اي كوچك در كنار باغي زندگي را با هم ادامه داند.
.
آري اين استاد با اين كار مقام استادي و پير عرفان را از دست داد. تازه او نامه را نيز ننوشته بود.
استادبودن شايد يك هدف بزرگ باشد ولي در زندگي اهداف بزرگ تري نيز وجود دارد.  اهدافي آنقدر ارزشمند كه حتي نرسيدن به آنها هم خودش شكوهي خاص دارد.  آن دختر هميشه همسر روياهاي آن استاد بود ولي اكنون از غفلت پسرك و عشق تفكري او استاد در مقابل از دست دادن موقعيتش به عشق روياهايش رسيد.
.
هميشه بهترين راه براي اينكه روياهايتان تحقق يابند اين است كه از خواب بيدار شوي ، برخيزي و مسئوليتي را به عهده بگيري.
.
لابد مي پرسيد بهاي عشق اينقدر سنگين است؟ عشق شرطي و دست دوم خير ، بسيار ارزان بدست مي آيد. با يك تلفن نيز از بين مي رود و با يك تكه كاغذي زنده مي شود. اما عشق طبيعي و كائناتي بلي.
.
بدانيد كه زندگي مملو از عشق طبيعي شايد خار داشته باشد اما زندگي خالي از عشق طبيعي هيچ گل سرخي ندارد. از اين امر مطمئن باشيد.
.
احساسات مشروط و تفكري با احساسات برخواسته از فطرت پاك انساني فرقي اساسي دارند.
 
.
هيچگاه در زندگي به عقب نگاه نكنيد چون هرگز به آن سمت حركت
نمي كنيد.
 
 
خدایا دوستت دارم...
به هممون کمک کن...الهی آمین
 
!! نوشته شده توسط نسيم | 12:31 | جمعه 8 خرداد1388 •

خدا و تو...

                       " نام اولش كس نداند نام دومش خداست..."

مردم اغلب غیر منطقی ، خود محور ،

و متعصب هستند ،

در هر حال آنها را ببخش! 

اگر مهربان باشی مردم تو را متهم می کنند

 که پشت این مهربانی ها ،

 هدف های خود خواهانه پنهان شده است ،

در هر حال ، مهربان باش!

اگر موفق شوی ،

دوستان دروغین و دشمنان واقعی

به دست خواهی آورد ،

در هر حال ،موفق شو!

اگر صادق و صریح باشی ،

ممکن است تو را فریب دهند ،

در هر حال ، صادق و صریح باش !

چبزی را که برای ساختنش سال ها تلاش کرده ای

می توانند در یک شب نابود کنند ،

در هر حال ، تو بساز!

اگر آرامش و خوشبختی

 را بیابی

مورد حسد واقع می شوی ،

در هر حال ، به دنبال خوشبختی باش!

کار خوب امروز تو را ،

اغلب افراد فردا فراموش می کنند ،

در هر حال ، تو کار خوبت را انجام بده !

بهترین هایت را به دنیا بده

و این ممکن است هرگز کافی نباشد ،

در هر حال ، تو بهترین هایت را به دنیا بده!

می دونی ....

در آخر ،

هر چی بوده بین تو و خداست ،

در هر حال ، هیچ کدوم بین تو وآنها نبوده!


" خدایا سپاست می گوییم از چاه ناامیدی برونمان افکندی،به دریای رحمت بی کرانت غوطه

ورمان ساختی،از ورای این گنبد نیلی نگاهمان می کنی ،درذرات زلال آب به تماشایمان

می نشینی،مارا نگاهبانی ،رازدار قلب مایی،فروغ دیدگان معصومانه کودکی هستی که ازقطره

هیچش آفریده ای،چه بگوییم که چه هستی به که بگوییم ،تو ذات مقدسی که کلمات در تو

جاریست...

همچنان راهنمایمان باش،ودرهزارم لحظه ای ما را به خودمان وامگذار و لحظه ای مارا از یاد

خود غافل نساز(آمین) "

خدایا...اینو دارم از ته دلم ازت می خوام...اول از همه سلامتی و عاقبت بخیری واسه همه اونایی

که خودت میدونی...واسه همه اونایی که التماس دعا دارن...

بعدشم یه آرامشی بهمون بده که هیچی و هیچکس نتونه بهمش بزنه...

خدایا...کمکمون کن...تنهامون نزار و پشتمون باش...همیشه...

کمکمون کن که شیطان به دلامون نیاد...

 " خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی ‌می‌کشد

آنکس که انسان است و از احساس سرشار است... «دکتر علی شریعتی» "

 

!! نوشته شده توسط نسيم | 15:54 | شنبه 2 خرداد1388 •

...

                                 به نام یاور بر حق

همیشه بهترین راه را برای پیمودن می بینیم اما فقط راهی را می پیماییم که به آن عادت کرده ایم " پائولو کوئلیو"


آنگاه که هنر خوار می گردد جادو ارجمند می شود. فردوسی کبیر


" اختلاف زن و مرد در این است كه مردان همیشه آینده را می نگرنند و زنان گذشته را بخاطر می آورند.

 زن مخلوقی است كه عمیق تر میبیند و مرد مخلوقی است كه دورتر را میبیند.عالم برای مرد یك قلب است و قلب برای زن عالمی است "


برگرفته از سایت "فراتر از بودن"


چشمهایت را ببند

به دوران کودکیت برگرد

بچه که بودی از زندگی چه میدانستی؟

نگاهت معصوم بود،
و خنده های کودکانه ات از ته دل،

بزرگترین دلخوشی ها داشتن اسباب بازی دوستت، پوشیدن کفش بزرگترها

و حتی خوردن یک تکه کوچک شکلات.

بچه که بودی حسادت، کینه و نفرت در قلب کوچکت جایی نداشت،

دوست داشتنت پاک و بی ریا بود،

و بخشیدنت با رضایت ،

چاره ناراحتی ات لحظه ای گریستن بود و بس، و این پایان تمام کدورت ها می شد،

و می خندیدی و در دنیای خودت غرق می شدی!

چه شد؟
بزرگ شدی؟؟
نگاه معصومت سردرگم شد،

و خنده هایت از سر اجبار،
اگر حسود نشدی، اگر کینه به دل نگرفتی، و اگر متنفر نیستی ،
یاد گرفتی که ببینی و تجربه کنی و مغموم شوی
می بخشی در حالی که رنجیده ای،
با تمام وجود گریه میکنی اما از ته دل نمی خندی،

برگرد !
باز هم کودکی باش سبکبار
روحت را آزاد کن

به خودت کمک کن تا از سردرگمی ها رها شوی،
تا بتوانی دوباره نفسی بکشی،
بخواه که تنها خودت باشی،
می توانی، تنها اگر بخواهی

باز هم زندگی کن،
در انتظار لبخند گرم کودکانه ات

می توان بود؟....


کودکي که گناه خويش را بدون پرسش ما به گردن مي گيرد در حال گذراندن

نخستين گام هاي قهرماني است...

!! نوشته شده توسط نسيم | 14:15 | جمعه 1 خرداد1388 •

تولد...

                         به نام ياور بر حق

سلام...فردا تولد وبلاگمه...۸ ارديبهشت... تولد ۱ سالگیش مبارك...

همين...


قسمتی از کتاب " فراتر از بودن" کریستین بوبن

                                             

برای آنکه کمی، حتی اگر شده کمی زندگی کرد، دو تولد لازم است :

تولد جسم و سپس تولد روح. هر دو تولد مانند کَنده شدن هستند

تولد اول بدن را به این دنیا می افکند و تولد دوم روح را به آسمان می فرستد...

نورانی ترین لحظه های زندگی من لحظه هایی است که به تماشای دنیا قناعت می کنم.

این لحظه ها از تنهایی و سکوت ساخته شده اند. روی تخت دراز می کشم یا پشت میزم

می نشینم یا در خیابان قدم می زنم. دیگر به دیروز فکر نمی کنم و فردا وجود ندارد.

هیچ کس را نمی شناسم و هیچکس برایم غریبه نیست. این تجربه، تجربه ی ساده ای است.

نباید آن را خواست. زمانی که از راه می رسد باید آن را پذیرا شد. روزی تو دراز می کشی،

می نشینی یا قدم می زنی و همه چیز به راحتی به سراغت می آید. دیگر نمی توانی انتخاب

کنی، هرچه از راه می رسد، نشانی از عشق به همراه دارد. حتی شاید تنهایی و سکوت هم

برای دریافتن این لحظه های خالص مورد نیاز نباشد. عشق به تنهایی کافی است

برای آنکه از این دنیا جدا شوم، کافی است توجه ام را به چیزی جلب کنم که طنین می اندازد:
 
به حقیقت، به صدای باران روی سقف ماشین، به کلمه های عاشقانه یا به پیانوی موتسارت
 

 

!! نوشته شده توسط نسيم | 20:40 | دوشنبه 7 اردیبهشت1388 •

در اندرون منه خسته دل ندانم کیست...که من خموشمو او در فغان و در غوغاست...

                         " نام اولش كس نداند نام دومش خداست..."

قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ...
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ...
برخی نادوست و برخی دوستدار ...
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی...
نه کم و نه زیاد ... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد...
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری ...
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ...
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند ...
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی...
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد...
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت...
به رایگان...
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی ...
هر چند خرد بوده باشد ...
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی...
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ...
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...

"ویکتور هوگو"


در هر انسانی، در هر ساعت دو اصل همزمان وجود دارد

یکی به سوی خداوند، دیگری به سوی شیطان

طلب یاری از خداوند، یا معنویت، خواست بالا رفتن است در مرتبه؛

طلب از شیطان یا حیوانیت، شادی پائین رفتن است...


کسانی را که انتظارشان را می کِشی، در اعماق وجودت گم گشته اند؛

تو این را خوب می دانی، آنها در ژرفای تاریک جانت سردرگم اند

آتشی روشن کن تا ببینند، تا راهشان را بازیابند

مسیری را که از جهنم به روز روشن می رسد، به خودِ امروز

جانت را بیافروز..."بوبن"


عجب صبری خدا دارد:

اگر من جای او بودم ، همان يک لحظه اول ، كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق  بي  وجدان ، 
 
جهان را با همه زيبائی و زشتی به روی يکدگر ويرانه ميکردم.                                    

عجب صبری خدا دارد:

اگر من جای او بودم ، که ميديدم يکی عريان و لرزان ، ديگری پوشيده از صد جامه رنگين ،

زمين و آسمان را ، واژگون می کردم.                                    

عجب صبری خدا دارد: 

اگر من جاي او بودم . براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ، هزاران ليلي ناز

 آفرين را كو به كو ، آواره و ديوانه ميكردم .                               

عجب صبری خدا دارد:

اگر من جای او بودم ، که در همسايه صدها گرسنه ، بزمی گرم عيش و نوش ميديدم ،

نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پيمانه می کردم. 

عجب صبری خدا دارد:

اگر من جای او بودم ، نه طاعت ميپذيرفتم ، نه گوش از بهر استغفار اين بيداد گرها تيز کرده ،

 پاره پاره از کف زاهد نمايان ، تسبيح صد دانه ميکردم.                                

عجب صبری خدا دارد:

اگر من جای او بودم ، بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق

را ، پروانه ميکردم. 

عجب صبری خدا دارد چرا من جای او باشم همين بهتر که او خود جای خود بنشيند و

تاب تماشای تمام زشتکاری های اين مخلوق را دارد وگرنه من به جای او چه بودم.

يک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم.

 

!! نوشته شده توسط نسيم | 20:25 | چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 •

                                     به نام یاور بر حق

آيا شما هم از اين بعضي ها هستيد:

بعضي‌ها شعرشان سپيد است، دلشان سياه،

بعضي‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،

بعضي‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،

بعضي‌ها يك عمر زندگي مي‌كنند براي رسيدن به زندگي،

بعضي‌ها زمين‌ها را از خدا مجاني مي‌گيرند و به بندگان خدا گران مي‌فروشند.

بعضي‌ها حمال كتابند،

بعضي‌ها بقال كتابند،

بعضي‌ها انبارداركتابند،

بعضي‌ها كلكسيونر كتابند

بعضي‌ها قيمتشان به لباسشان است، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان،

بعضي‌ها اصلا‏ قيمتي ندارند،

بعضي‌ها به درد آلبوم مي‌خورند،

بعضي‌ها را بايد قاب گرفت،

بعضي‌ها را بايد بايگاني كرد،

بعضي‌ها را بايد به آب انداخت،

بعضي‌ها هزار لايه دارند

بعضي‌ها ارزششان به حساب بانكي‌شان است،

بعضي‌ها همرنگ جماعت مي‌شوند ولي همفكر جماعت نه،

بعضي‌ها را هميشه در بانك‌ها مي‌بيني يا در بنگاه‌ها.

بعضي‌ها در حسرت پول هميشه مريضند،

بعضي‌ها براي حفظ پول هميشه بي‌خوابند،

بعضي‌ها براي ديدن پول هميشه مي‌خوابند،

بعضي‌ها براي پول همه كاره مي‌شوند.

بعضي‌ها نان نامشان را مي‌خورند،

بعضي‌ها نان جوانيشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان موي سفيدشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان پدرانشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان خشك و خالي ميخورند،

بعضي‌ها اصلا نان نميخورند،

بعضي‌ها با گلها صحبت مي‌كنند،

بعضي‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

بعضي ها صداي آب را ترجمه مي‌كنند.

بعضي ها صداي ملائك را مي‌شنوند.

بعضي ها صداي دل خود را هم نمي‌شنوند.

بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نمي‌دهند.

بعضي ها در تلاشند كه بي‌تفاوت باشند.

بعضي ها فكر مي‌كنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست.

بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.

بعضي ها براي سيگار كشيدنشان همه جا را ملك خصوصي خود مي‌دانند.

بعضي ها فكر ميكنند پول مغز مي‌آورد و بي پولي بي مغزي.

بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر مي‌كشند.

بعضي ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه مي‌گيرند.

بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه زجرها كه نمي‌كشند.

بعضي ها يك درجه تند زندگي مي‌كنند، بعضي‌ها يك درجه كند.

هيچكس بي‌درجه نيست.

بعضي ها حتي در تابستان هم سرما مي‌خورند.

بعضي ها در تمام زندگي‌شان نقش بازي مي‌كنند.

بعضي از آدمها فاصلة پيوندشان مانند پل است، بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ.

بعضي ها دنيايشان به اندازه يك محله است، بعضي به اندازه يك شهر،

بعضي به اندازه كرة زمين و بعضي به وسعت كل هستي.

بعضي ها به پز ميگويند پرستيژ

بعضي ها خيلي جور هاي مختلف هستند .

شما چطور؟ آيا شما هم از اين بعضي ها هستيد ؟؟؟؟

 

!! نوشته شده توسط نسيم | 15:36 | چهارشنبه 26 فروردین1388 •

طولانی ولی بسیار زیبا...(چرا عشق این چنین دردناک است...!)

                                    به نام یاور بر حق

عشق دردناک است چون برای سعادت راه می‌آفریند. عشق دردناک است, چون دگرگون می‌کند؛عشق دگرگونی است. هر دگرگونی دردناک خواهد بود, چون کهنه به خاطر نو ناگزیر است رها شود. کهنه آشناست, ایمن, بی‌خطر؛ نو مطلقاً ناشناخته است. شما در اقیانوسی ناشناخته در حرکت خواهید بود. با نو, شما نمی‌توانید از ذهن خود استفاده کنید؛ با کهنه, ذهن استاد است. ذهن فقط با کهنه می‌تواند عمل کند؛ با نو, ذهن به کلی بی‌مصرف است.
بدین سبب, ترس پدیدار می‌شود؛ و با رها کردن دنیای کهنه, راحت, بی‌خطر, دنیای کارایی, درد پدیدار می‌گردد. این درد, همان دردی است که کودک هنگام خروج از زهدان مادر احساس می‌کند. این درد, همان دردی است که پرنده هنگام بیرون آمدن از تخم احساس می‌کند. این درد, همان دردی است که پرنده آن گاه که بکوشد برای نخستین بار پرواز کند, احساس خواهد کرد.
ترس از ناشناخته, و ترک ایمنی آشنا, ناامنی ناشناخته, غیر قابل پیش‌بینی بودن ناشناخته, هراسی بس عظیم را سبب می‌شود.
و از آن روی که دگرگونی از «نفس» به سوی وضعیت «نه _ نفس» می‌رود, درد بسیار عمیق است. اما شما بدون عبور از درون درد, نمی‌توانید سرمستی داشته باشید. طلا اگر بخواهد سره شود, ناگزیر است از میان آتش بگذرد.
عشق آتش است.
این به سبب درد عشق است که میلیون‌ها مردم یک زندگی بی‌عشق را تجربه می‌کنند. آنان نیز رنج می‌برند, و رنج بردن آنان بیهوده است. رنج بردن در عشق, رنج بردنی بیهوده نیست. رنج بردن در عشق خلاق است؛ شما را به سطوح عالی‌تر خودآگاهی می‌برد. رنج بردن بدون عشق به طور کامل یک اتلاف است؛ شما را به هیچ جایی دلالت نمی‌کند, شما را در همان دور باطل در حرکت نگاه می‌دارد.
انسان بدون عشق خودشیفته است, بسته است. او فقط خودش را می‌شناسد. و اگر او دیگری را نشناخته است, چه قدر می‌تواند خودش را بشناسد؟ چون فقط دیگری می‌تواند هم چون یک آیینه عمل کند. شما بدون شناخت دیگری, هرگز خود را نخواهید شناخت. عشق برای خودشناسی نیز بسیار بنیادی است. شخصی که دیگری را در عشقی عمیق, در شوری شدید, در یک سرمستی کامل نشناخته است, قادر نخواهد بود بشناسد که خود کیست؛ چون آیینه‌‌ای برای دیدن تصور خویش نخواهد داشت.
رابطه‌ی عاشقانه یک آیینه است و هر چه عشق ناب‌تر باشد, هر چه عشق متعالی‌تر باشد, آیینه بهتر است, آیینه پاکیزه‌تر است. اما عشق متعالی‌تر نیازمند آن است که شما باز و گشوده باشید. عشق متعالی‌تر نیازمند است که شما آسیب‌پذیر باشید. شما مجبورید زره خود را رها کنید؛ این دردناک است. شما ناگزیر نیستید پیوسته نگهبانی بدهید. شما ناگزیرید ذهن حسابگر را رها کنید. شما ناگزیر از خطر کردن هستید. شما ناگزیر از خطرناک زیستن هستید. دیگری می‌تواند به شما آسیب برساند؛ این است ترسی که در آسیب پذیر بودن هست. دیگری می‌تواند شما را نپذیرد؛ این است ترسی که در عاشق بودن هست.
تصویری که شما از خویشتن خود در دیگری خواهید یافت, می‌تواند زشت باشد؛ اضطراب این است. از آیینه بپرهیزید. اما با پرهیز کردن از آیینه, شما زیبا نخواهید شد. با پرهیز کردن از وضعیت, شما رشد هم نخواهید کرد. این چالش می‌بایست پذیرفته شود.
انسان مجبور است به درون عشق برود. این نخستین گام به سوی خداوند است, و از کنارش نمی‌توان گذشت. آنان که می‌کوشند گام عشق را دور بزنند, هرگز به خداوند نخواهند رسید. این گام به طور مطلق ضروری است, چون شما فقط هنگامی از تمامیت خود آگاه می‌شوید که حضورتان توسط حضور دیگری مسحور شده باشد, هنگامی که از خودشیفتگی خود, دنیای بسته‌ی زیر آسمان باز, بیرون آورده شده باشید.
عشق یک آسمان باز است. عاشق بودن در پرواز بودن است. اما به طور قطع, آسمان لایتناهی ترس می‌آفریند.
و رها کردن نفس بسیار دردناک است, زیرا به ما پروردن نفس را آموخته‌اند. ما فکر می‌کنیم که نفس تنها گنج ماست. ما از آن محافظت کرده‌ایم, ما آن را آراسته‌ایم, ما به طور مستمر آن را برق انداخته‌ایم, و هنگامی که عشق بر در می‌کوبد, کل چیزی که برای عاشق شدن مورد نیاز است, کنار گذاردن نفس است؛ قطعاً این دردناک است. نفس محصول تمامی زندگی شماست؛ کل آن چیزی است که شما آفریده‌اید. این نفس زشت, این ایده که «من از هستی جدا هستم»
این ایده زشت است, چون غیر واقعی است. این ایده وهم است, اما جامعه‌ی ما وجود خارجی دارد, جامعه‌ی ما بر این ایده مبتنی است که هر شخصی یک شخص است, نه یک حضور.
حقیقت این است که در کل هیچ شخصی در دنیا وجود ندارد؛ فقط حضور وجود دارد. شما نیستید _ نه به مثابه یک نفس, جدای از کل. شما بخشی از کل هستید. کل به شما راه می‌یابد, کل در شما نفس می‌کشد, در شما می‌تپد, کل هستی شماست.
عشق به شما نخستین تجربه از هماهنگ بودن با چیزی را می‌دهد که نفس شما نیست. عشق به شما این نخستین درس را می‌دهد که می‌توانید در هماهنگی با کسی باشید که هرگز بخشی از نفس شما نبوده است. اگر شما بتوانید با یک زن هماهنگ باشید, اگر شما بتوانید با یک دوست هماهنگ باشید, با یک مرد, اگر شما بتوانید با کودک خود یا با مادر خود هماهنگ باشید, چرا نتوانید با تمامی انسان‌ها هماهنگ باشید؟ و اگر هماهنگ بودن با یک فرد چنین لذتی می‌دهد, پیامدش چه خواهد بود اگر با کل انسان‌ها هماهنگ باشید؟ و اگر شما بتوانید با تمامی انسان‌ها هماهنگ باشید, چرا نتوانید با حیوانات و پرندگان و درختان هماهنگ باشید؟ آن گاه, یک گام به گامی دیگر رهنمون می‌شود.
عشق یک نردبام است؛ با یک نفر آغاز می‌شود, با تمامیت به پایان می‌رسد. عشق آغاز است, خداوند پایان است. از عشق در هراس بودن, از دردهای بالنده‌ی عشق در هراس بودن, محصور ماندن در یک سلول تاریک است.
انسان امروزی در یک سلول تاریک زندگی می‌کند؛ سلولی که خود شیفته است. خودشیفتگی بزرگ‌ترین دلمشغولی ذهن مدرن است.
و بنابراین مسائلی وجود دارند, مسائلی که بی‌معنی‌اند. مسائلی وجود دارند که سازنده‌اند, زیرا شما را به آگاهی و هشیاری متعالی‌تری رهنمون می‌شوند. مسائلی وجود دارند که شما را به هیچ جایی هدایت نمی‌کنند. آن‌ها فقط شما را در بند نگاه می‌دارند, فقط شما را در مخمصه‌ی کهنه‌ی خودتان نگاه می‌دارند.
عشق مساله‌ها می‌آفریند. شما با پرهیز کردن از عشق, می‌توانید از آن مسائل پرهیز کنید. اما آن‌ها مسائلی بسیار ضروری هستند! آن‌ها ناگزیر از رویارو شدن هستند, ناگزیر از مواجهه؛ آن‌ها ناگزیرند زیسته شوند و می‌باید از میانشان گذشت و به ماورا رفت. و راه به فراسو رفتن از آن میان است. عشق تنها چیز واقعی است که ارزش اعمال کردن دارد. تمامی چیزهای دیگر دست دوم هستند. اگر این به عشق کمک کند, خوب است. تمامی چیزهای دیگر فقط یک وسیله‌اند, عشق هدف است. بنابراین, درد هم آن قدر هم که باشد, به درون عشق بروید.
اگر شما به درون عشق نروید, همان گونه که بسیاری از مردم تصمیم گرفته‌اند, آن گاه شما با خود درگیر خواهید بود. آن گاه زندگی شما یک زیارت نیست, آن گاه زندگی شما یک رودخانه نیست که به اقیانوس می‌رود؛ زندگی شما یک آب‌گیر راکد و گندیده است, کثیف, و به زودی هیچ چیزی جز چرک و گل نخواهد بود.
برای پاک ماندن, انسان نیازمند جاری ماندن است؛ یک رودخانه پاک می‌ماند, چون به جاری بودن ادامه می‌دهد. جاری بودن روند پیوسته‌ی باکره ماندن است.
یک عاشق باکره می‌ماند. تمامی عشاق باکره‌اند. مردمی که عشق نمی‌ورزند, باکره نمی‌مانند؛ آنان مسکوت می‌شوند, راکد؛ آنان دیر یا زود شروع به بوی گند دادن می‌کنند _ و زودتر از دیرتر _ چون آنان هیچ جایی برای رفتن ندارند. زندگی آنان مرده است.
این جایی است که انسان مدرن خود را می‌یابد, و بدین سبب, تمامی انواع روان نژندی‌ها, تمامی انواع دیوانگی‌‌ها متداول شده‌اند. بیماری‌های روانی ابعاد عمومی گرفته‌اند. دیگر چنین نیست که معدود افرادی بیمار روانی باشند؛ واقعیت این است که تمامی زمین یک تیمارستان شده است. تمامی انسانیت دارد از نوعی روان نژندی رنج می‌برد.
و این روان‌نژندی از ایستایی خودپسندانه‌ی شما می‌آید. هر کسی با وهم داشتن یک خویشتن جدا درگیر است؛ از این روی مردم دیوانه می‌شوند. و این دیوانگی بی‌معناست, نابارآور, نیافریننده. یا مردم شروع به ارتکاب خودکشی می‌کنند. این خودکشی‌ها نیز نابارآور و نیافریننده‌اند.
شما ممکن است با خوردن زهر یا پریدن از صخره یا شلیک کردن به خود مرتکب خودکشی نشوید, اما می‌توانید مرتکب نوعی خودکشی شوید که روندی بسیار بطئی دارد, و این آن چیزی است که دارد اتفاق می‌افتد. مردم بسیار معدودی به طور ناگهانی مرتکب خودکشی می‌شوند. دیگران برای یک خودکشی بطئی تصمیم گرفته‌اند؛ آنان به تدریج, به آهستگی می‌میرند. اما تقریباً, تمایل به انتحاری بودن عالمگیر شده است.
این راه زندگی نیست؛ و دلیل, دلیل بنیادی آن است که ما زبان عشق را فراموش کرده‌ایم. ما دیگر برای رفتن به درون آن ماجراجویی که عشق نامیده می‌شود, به قدر کافی شجاع نیستیم.
از همین روست که مردم مجذوب سکس هستند, چون سکس مخاطره‌آمیز نیست؛ گذرا و موقتی است, شما درگیر نمی‌شوید. عشق درگیری است؛ تعهد است؛ گذرا نیست؛ یک بار که ریشه بگیرد. می‌تواند برای ابد باشد.
عشق می‌تواند تعهدی مادام‌‌العمر باشد. عشق محتاج صمیمیت است و فقط هنگامی که شما صمیمی هستید, دیگری یک آیینه می‌شود. وقتی که شما با یک زن یا مرد در رابطه‌ای جنسی ملاقات می‌کنید, شما در کل اصلاً ملاقات نکرده‌اید؛ در واقع, شما از روح دیگری اجتناب کرده‌اید. شما صرفاً از بدن استفاده کردید و گریختید, و دیگری نیز از تن شما استفاده کرد و گریخت. شما هرگز به قدر کافی صمیمی نشدید تا از چهره‌ی اصیل یکدیگر پرده بردارید.
عشق بزرگ‌ترین کوآن ذن است.
عشق دردناک است, اما از آن نپرهیزید. اگر از عشق بپرهیزید, از بزرگ‌ترین مجال روییدن و بالیدن پرهیز کرده‌اید. به درون آن بروید, درد عشق را بکشید, چون بزرگ‌ترین سرمستی از میان رنج می‌آید. بله, درد وجود دارد, اما به سبب درد, سرمستی زاده می‌‌شود, بله, شما ناگزیر خواهید بود به مثابه یک نفس بمیرید, اما اگر بتوانید به مثابه یک نفس بمیرید, به مثابه یک هستی الهی تولد خواهید یافت, به مثابه یک بودا. و عشق نخستین طعم نوک زبانی «تائو», تصوف و ذن را به شما خواهد داد. عشق نخستین سند را به شما خواهد داد که خدا هست, که زندگی پوچ و بی‌معنی نیست.
مردمی که می‌گویند زندگی بی‌معنی است, مردمی هستند که عشق را نشناخته‌اند. تمامی آن چه که آنان دارند می‌گویند, این است که زندگی آنان عشق را از دست داده است.
بگذارید درد باشد, بگذارید رنج بردن باشد. به میان شب تاریک بروید, و شما به طلوع خورشیدی زیبا خواهید رسید. این فقط در زهدان شب تاریک است که خورشید پرورده می‌شود. این فقط از میان شب تاریک است که صبح می‌آید.
تمامی رویکرد من در این جا از عشق است. من فقط عشق و فقط عشق می‌آموزم و نه هیچ چیز دیگر. شما با عشق زاده شده‌اید. عشق خدای واقعی است _ نه خدای متخصصین الهیات, بلکه خدای مسیح(ع), خدای محمد(ص), خدای عارفان و متصوفه, خدای بودا, عشق یک راه است, یک روش, برای کشتن شما به مثابه یک فردیت جدا و برای کمک کردن به شما که سرمدی شوید؛ به مثابه یک شبنم ناپدید شده و اقیانوس شوید‌, اما شما ناگزیر خواهید بود از میان در عشق بگذرید.
و به طور قطع وقتی انسان مثل قطره‌‌ای از شبنم شروع به ناپدید شدن می‌کند و انسان دیرزمانی هم چون یک شبنم زندگی کرده است, این دردآور است؛ زیرا انسان فکر کرده است که «من این هستم, و حال این دارد می‌رود, من دارم می‌میرم.» شما در حال مردن نیستید, بلکه فقط یک وهم دارد می‌میرد. شما با وهم همذات پندار شده‌اید, درست, اما وهم هنوز هم وهم است. و فقط آن گاه که وهم رفته باشد, شما قادر خواهید بود ببینید که کیستید. و این رازگشایی شما را به قله‌ی جاودان لذت, سعادت, جشن و سرور می‌آورد.

برگرفته از سایت:...

!! نوشته شده توسط نسيم | 15:54 | دوشنبه 17 فروردین1388 •

                       به نام یاور بر حق

همچنان که می گذری,به همه چیز نگاه کن و در هیچ جا درنگ مکن. به خود

بگو که تنها خداست که گذرا نیست...


جیرجیرک اگر خواب است

نباید رنجاندش

آوای بلبل روزی

خواهد کرد بیدارش

"فراتر از بودن- کریستین بوبن"

 

!! نوشته شده توسط نسيم | 12:0 | یکشنبه 16 فروردین1388 •

!!!!

                                   به نام یاور بر حق

سلام.چند روزیه تو تعطیلات عید دارم کتاب "آناکارنینا" رو میخونم...اثر "لئون تالستوی"...

پارسال تو نمایشگاه کتاب گرفتمش ولی وقت نکرده بودم بخونمش!

کتاب قشنگیه ...! از انتشارات "نیلوفر" ...

تا اینجای کتابو که خوندم(یعنی تا آخرای جلد ۱ به "جنگ و صلح" لئون تالستوی ترجیحش

دادم.خلاصه کتاب قشنگیه...

اینم یه جمله از کتابش که یادمه: ناپاکی اندیشه ی بد, پای بداندیش!!!!!!!!!

چند وقتی بود اسم کتابی که به نظر خودم قشنگه دوست داشتم تو وبلاگم بنویسم!

فکر کنم الان وقت خوبی باشه!

۱.حافظ شیرازی...

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد                   عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد       برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد

مدعی خواست که آید بتماشا گه راز               دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زد...!

۲.مثنوی معنوی(که خیلی کتابشو دوست دارم)

 در اندرون منه خسته دل ندانم کیست

که من خموشمو او در فغان و در غوغاست...

پرسید :یکی که عاشقی چیست؟                   گفتم که :چو ما شوی بدانی...

۳.پرنده ی خارزار  "کالین مکالو"

خداون خازن اسرار است.مشیت الهی بیرون از فهم ما است...


"در افسانه ای آمده است که پرنده ای تنها یک بار در عمر خود می خواند و چنان شیرین

می خواند  که هیچ آفریده ای بر زمین به او نمی رسد. از همان دم که از لانه ی خود بیرون

می آید در پی آن می شود که شاخه های پر خاری بیابد و تا آن را نیابد آرام نمی گیرد.

آنگاه همچنانکه در میان شاخه های وحشی آواز سر می دهد بر دراز ترین و تیز ترین خار

می نشیند. و در حال مرگ  با آوازی که از نوای بلبلان و چکاوکان فراتر می رودرنج جان کندن

را زیر پا می گذارد. آوازی آسمانی که به بهای جان او تمام می شود.

همه ی عالم برای شنیدن آوازش بر جای خود میخکوب می شوند و خداوند در ملکوت آسمان

لبخند می زند.آخر تا رنجی گران نباشد گنجی گرانبها یافت نگردد...باری آن افسانه چنین

می گوید."

۴.سینوهه "ترجمه ی ذبیح ا... منصوری"

انسان هر قدر بگوید خود را میشناسد باز قادر به شناسایی کامل خود نیست و گاهی از

اوقات اعمالی از وی سر می زند که بعد از وقوع عمل نمی تواند بگوید به چه علت مرتکب

آن شده است!

۵.کمدی الهی "دانته"

آسان می توان گناهکار شد ولی ترک گناه مستلزم کوشش و پایداری بسیار است...

۶.دیوان زنده یاد"رهی معیری"

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم         وز جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچه ی بازیگران      اول به دام آرم تورا وانگه گرفتارت شوم

۷.شاهدخت سرزمین ابدیت "آرش حجازی"

"مگرمی شود آدم فقط یکبار عاشق بشود؟عشق ابدی فقط حرف است.

پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی رو بخواهد.اما همیشه وقتی آدم فکر می کند

که دلش سخت پیش یکی گرفتار است یک دفعه...یک جایی می بیند که دلش,ته دلش

براي يكي ديگر هم مي لرزد.

اگر با وفا باشد دلش را خفه مي كند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برايش مي ماند.

اگر بي وفا باشد مي لغزد و تمام عمرش عذاب گناه بر دلش مي ماند.

هيچ كس حكمتش را نمي داند...حالا با خود آدم است كه حسرت را بخواهد يا عذاب گناه را.

يكي را بايد انتخاب كرد.فرار ندارد...!"

۸.کوری "ژوزه ساراماگو"

۹.وقتی نیچه گریست "اروین یالوم"

پرواز را نمی توان با پرواز آغاز کرد!ابتدا باید چگونه راه رفتن را به شما بیاموزم...!

۱۰.سرزمین جاوید "ترجمه ی ذبیح ا... منصوری"

۱۱.خاطرات سفر با موتورسیکلت "ارنستو چه گوارا"

او با چشمانش می نوشید و بدین سان عطش دل خود را فرو می نشاند!

۱۲.بادبادک باز "خالد حسینی"

مشکل آنهایی که به هر چه می گویند عقیده دارند همین است! فکر می کنند همه همین

جورند...!

۱۳.دلباختگی "کریستیان بوبن"

بین زیستن و ایمان داشتن به خداوند هیچ تفاوتی وجود ندارد!

۱۴.صد سال تنهایی "گابریل گارسیا مارکز"

۱۵. خاطرات دلبرکان سودا زده ی من "گابریل گارسیا مارکز"

بقیه اش سری بعد...

 

!! نوشته شده توسط نسيم | 17:7 | پنجشنبه 6 فروردین1388 •